تبليغاتX
دختر خورشید...عاشق باران


دختر خورشید...عاشق باران

و اینجاست قطره هایی از خاطرات...گفته ها و ناگفته هایم

همین الان بین ما چقدر دعواها،کشمکش ها و جنگ هاست؟! که هر یک از طرفین دعوا که پیروز بشوند؛پوچ است و نتیجه اش برای ما هیچ!!! هرکدام شعارشان پیروز بشود بیهوده است و توخالی!!!

شعارها،ایده آل ها و آرزوهایی که یک صف علیه صف دیگر مطرح می کنند...همه اش دروغ است.حال نتیجه اش چیست؟ نتیجه این شده که فرصت از دست رفته،یک نسل تلف شده،ناامید شده،شکست خورده،و از تمام تلاش و مبارزه اش هیچ سودی نبرده!!! اینها همه جنگ زرگری است؛ یعنی بزرگترین عامل استحمار دو جناح بر علیه ملت. (دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/02ساعت 0:14 توسط دختر خورشید| |

دو نوع آگاهی داریم: 1- خودآگاهی 2- آگاهی اجتماعی.حرف بنده این است امروز دیگر مثل سابق نیست که دشمن کلاه خودی داشته باشد و خنجری و نیزه ای و...تا بیاید و بگیرد و ببندد و راهش را بکشد و برود و ما هم فوری بفهمیم که این دشمن بود!!! امروزه دشمن کسی یا عاملی است که آگاهی اولی و آگاهی ثانوی را از  ما میگیرد.پس هر نقشی،هر حرفی،هر دعوتی،و حتی هر پیشرفتی که انسان را از این دو آگاهی دور سازد و موجب اغفال اندیشه ها از انسان بودن و از مسقل زیستن شود؛استحمار است.

میدانید استحمار یعنی چه؟یعنی خر کردن مردم!!!(از ریشه حمار است به معنی خر)متاسفانه استحمار امروزه از علم و دیگر وسایل ارتباطی مثل رادیو و تلویزیون و تعلیم و تربیت و مطبوعات و ترجمه و ... هم در جهت منافعش استفاده میکند.بعبارت دیگر استحمار یعنی انحراف ذهن آدم،انحراف آگاهی و شعور آدم،انحراف جهت آدم؛حال چه فرد و چه جامعه! بنابراین هر عاملی ولو مقدس ترین عاملها میتواند عامل استحمار باشد.

ولی نکته اینجاست که همیشه برای استحمار ما را به زشتی ها دعوت نمیکنند بلکه بر حسب تیپ مان دعوتمان میکنند(یکی رو میفرستند مسجد واسه اعتکاف و اون یکی رو میفرستند دنبال تحقیقات توو فلان موسسه یا حتی خارج از کشور)

 به قول بعضی ها : "اگر در صحنه نیستی،هر کجا که خواهی باش"!!!! یعنی فقط هدف اینست که در صحنه نباشی حال چه به شراب نشسته باشی و چه به نماز ایستاده باشی  فرقی نمیکند هر دو یکیست!!!

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30ساعت 0:27 توسط دختر خورشید| |

بگذار به جای اینکه دعا کنم تا از خطر ایمن باشم... بی مهابا به مصاف آن بروم!

بگذار به جای اینکه برای تسکین دردم التماس کنم... توانایی غلبه بر آن را داشته باشم!

بگذار به جای اینکه در جبهه نبرد زندگی دنبال متحد بگردم... به توانایی های خود متکی باشم!

بگذار به جای اینکه نگران خود باشم... دل به صبری ببندم که آزادی ام را نوید میدهد!

خدایا...

عطایی کن تا از ترس فاصله بگیرم و رحمت تو را نه تنها در موفقیت هایم بلکه آنرا در شکست هایم احساس کنم!

نوشته شده در جمعه 1388/09/27ساعت 12:45 توسط دختر خورشید| |

- دانشجو در ژاپن: به شدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!

-  دانشجو در مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه "حسنی مبارک" در و پنجره دانشگاهش را می شکند!

-  دانشجو در هند: او پس از چند سال درس خواندن،عاشق دختر زیبایی می شود و همزمان برادر دو قلویش را که سالها گم کرده بود پیدا میکند؛ سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی پیش می آید،سرانجام آنها با هم عروسی میکنند وهمه چیز به خوبی و خوشی تمام میشود!

-  دانشجو در عراق: مدام به تیرها و خمپاره های تروریست ها جاخالی میدهد و در صورت زنده ماندن درس میخواند!

- دانشجو در چین: درس میخواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی کالا میسازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!

- دانشجو در اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده عملی است،او دوره ی کامل آموزش های رزمی و کماندویی را گذرانده و مادرزادی اقتصاددان به دنیا می آید!

- دانشجو در گینه بیسائو: او منتطر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بروبچ قبیله ای درس بخوانند!

- دانشجو در پاکستان: او به شدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز به عضویت القاده یا طالبان در بیاید!

- دانشجو در اوگاندا: درس میخواند و در اوقات بیکاری بین کلاس،چند نفر از قبیله مخالف را میکشد!

- دانشجو در انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترنری منقرض میشود ولی آخرین بازماندگان این دوره هم درس میخوانند!

و اما .....

دانشجو در ایران: او عاشق تخم مرغ است،سر کلاس عمومی چرت میزند و سر کلاس اختصاصی جزوه مینویسد،معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال میکند، عاشق عبارت "خسته نباشید است" البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس.هر روز دو پرس از غذای دانشگاه را میخورد و هر روز هم به غذای دانشگاه بد و بیراه میگوید،او سه سوته عاشق میشود حال اگر با اولی ازدواج کرد که کرد وگرنه سیکل عاشق شدنش تکرار می شود،چزء قشر فرهیخته محسوب می شود ولی هنوز معلوم نیست که چرا کسی به خواسته ها و اعتراضاتش اهمیت نمیدهد ؟!!! حتی صاحبخانه ها هم حاضرند جان به عزرائیل بدهند ولی خانه به دانشجوی مجرد ندهند،او زیاد سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد و برای طرفداری از حزبش خصوصا این  روزها  گهگاه تظاهرات میکند،و در خلال این تظاهرات گاهی بازداشت می شود گاهی اخراج میشود یا به حالت تعلیق در می آید و حتی گاهی از تحصیل محروم میشود....براستی دانشجو در ایران مظلوم واقع شده!!!    

 

    

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/18ساعت 23:17 توسط دختر خورشید| |

دیروز یعنی شنبه از صبح مشغول کارام بودم تا نزدیکای ظهر. حدود ساعت 12 بود که ددی که برای چکاب هیدرولیک و لاستیک های ماشین رفته بود نمایندگی،توو راه برگشت زنگ زد که آماده بشین برای  ناهار و گردش بریم بیرون.ما هم سریع آماده شدیم و تا ددی رسید دم در و بوق زد، راه افتادیم( شدیم حکایت همون آهنگ : بیب... بیب... بیا بالا)یادش بخیر دوستم همیشه بهم میگفت: "خوش بحالت خونواده ات همیشه برای بیرون رفتن و گردش روو استندبای هستن".خلاصه راه افتادیم و توو راه تصمیم گرفتیم بریم "پارکدره ی فرحزادی" که هفته پیش روز عید قربان افتتاح شده بود.از اتوبان همت تقریبا نیم ساعته رسیدیم...فضای خوبی بود ساکت و دنج...طراحی خوبی هم داشت خدا بیامرزه پدر مادر قالیباف(شهردار تهران)رو که ازحداکثر فضای شهر برای فضای سبز استفاده میکنه؛اوایل تابستون هم روی تپه های عباس آباد "پارک آب و آتش" رو افتتاح کرد.توی این چهارسال شهردار بودن قالیباف اوضاع تهران خیلی بهتر ازچهارسال قبل شده!(انگار داره بازم سیاسی میشه... ولی عین حقیقته)

داشتم میگفتم رفتیم پارکدره ی فرحزادی،دو سه ساعتی اونجا بودیم بعد واسه ناهار رفتیم پونک و بعدش هم یه گشتی توو مرکز خرید بوستان زدیم(چه میشه کرد منم دیگه...هر جا برم به مراکز خرید هم سر میزنم) برگشتنی رفتیم خونه مامان بزرگم به اونا هم سر زدیم و حدود ساعت 7 بود که داشتیم برمیگشتیم خونه که خاله ام اینا زنگ زدن که: "کجایین؟ ما داریم میایم خونه تون"؛تقریبا همزمان با هم رسیدیم ...نیم ساعت بعدش هم دایی ام اینا زنگ زدن که: "هستین؟ ما هم داریم میایم".خلاصه در کمتر از یه ساعت بهتره بگم در رحمت به روی خونه مون باز شد آخه ددی و به تناسب من و خواهرم "سید" ایم (الان میگم سید فکر میکنین از اون حزب الهی هاییم،نه بابا ما از اون دسته نیستیم؛ متجددیم...حالا هم از لحاظ ظاهر و هم از باطن. من میگم: مگه همه چی به تیپ و ظاهره؟؟؟؟ اینقدر زیادن بت پرستان جانماز آبکش!!!

 بگذریم مهمونامون برای دیدن ما و تبریک عید اومده بودن.دیروز و البته شب نشینی دیشب خیلی خوش گذشت! امروز هم نوبت چند خونواده از دوستامون بود که به این بهانه همه دور هم جمع بشیم!

همیشه به شادی...

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/15ساعت 23:50 توسط دختر خورشید| |

شب عید قربان،عروسی امیر بود، یعنی میشد ششمین جشن عروسی ای که امسال دعوت داشتیم و رفتیم.خیلی عالی بود به من که خیلی خوش گذشت،فقط حیف که تعریف کردن من فایده نداره چون: "شنیدن کی بود مانند دیدن".فقط قسمت سورپرایزش رو میگم که برای چند لحظه نفس همه رو توو سینه حبس شد:

راستش ما همیشه مابقی بزن و برقص هامون رو بعد از تالار توی خونه و مختلط برگزار میکنیم،این دفعه هم همینطور بود و همه با ارکسر با رقصیدن شون همراهی می کردن که یهو ارکسر بطور ناگهانی قطع شد و خواننده با صدایی آروم از میکروفن گفت: "خانم ها و آقایون با عرض پوزش..همین الان صاحب خونه به من اطلاع داد که ماشین برادران کلانتری دم در هست و..." برای یه لحظه همه ساکت شدن و بهم با تعجب نگاه کردن!!!...که خواننده ادامه داد: "ماموران کلانتری گفتن... هر کی امشب نرقصه بازداشته"اینجا بود که همه فهمیدن برای چند لحظه ای بد جوری رفتن سر کار!!! 

اینو که گفت همه خندیدن و یه حورا گفتن و ادامه دادن . اینم شد یه خاطره!   

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08ساعت 23:44 توسط دختر خورشید| |

باران باش ببار....

نپرس پیاله های خالی از آن کیست؟!

چرا که تو خود رسم بارانی!!!

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/27ساعت 23:37 توسط دختر خورشید| |

 

روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگي ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می‏ توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟ و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟ پاسخ دادم : بلی.

فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. ريشه هايی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می ‏كرد.

‏خداوند در ادامه فرمود: آيا می‏ دانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
‏هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!
‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏ كشم.
‏در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.

 گفت: تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی... 

جمله روز : اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/24ساعت 23:44 توسط دختر خورشید| |

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن!!!

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 9:28 توسط دختر خورشید| |

- گمان میکنم زیاد نیست در جهان پاره خاکی که به اندازه ایران حوادث به چشم دیده باشد:جنگ،شهربندان،قحطی،هوس بازی شاهان و امیران،سالوس موبدان و زاهدنمایان،جشن،ماتم،عشق،ایثار،روزهای خوش و نا خوش، از بوی خوش گل سرخ تا بوی خون.

(کتاب کلمه ها/نوشته محمدعلی اسلامی ندوشن)

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 1:21 توسط دختر خورشید| |


Design By : Night Skin