دختر خورشید...عاشق باران
و اینجاست قطره هایی از خاطرات...گفته ها و ناگفته هایم
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن!!! - گمان میکنم زیاد نیست در جهان پاره خاکی که به اندازه ایران حوادث به چشم دیده باشد:جنگ،شهربندان،قحطی،هوس بازی شاهان و امیران،سالوس موبدان و زاهدنمایان،جشن،ماتم،عشق،ایثار،روزهای خوش و نا خوش، از بوی خوش گل سرخ تا بوی خون. (کتاب کلمه ها/نوشته محمدعلی اسلامی ندوشن) و فرشته ای که مزه عشق را بچشد...آسمان برایش تنگ!!! همه جای مردان آزاد بود در این کشور آزادگی ارز داشت کشاورز خود خانه و مرز داشت گرانمایه بود آنکه بودی دبـیر گرامی بد آنکس که بـودی دلیر نه دشـمن در این بوم و بر لانه داشت نه بیگانه جایی در این خانــه داشــت از آنروز دشـمن بما چــیره گشت که ما را روان و خرد تیره گشت از آنروز این خـــــــانه ویرانه شد که نان آورش مرد بیگانه شد چو ناکس به ده کدخـدایی کند کشاورز بـــاید گدایی کند به یزدان که گر ما خرد داشتیم کجـا این سر انجـام بد داشتیم؟ توو میدون جرات و جان نبرد از روبرو داره از اون دوست هراس من که مظلوم سر به توو داره از عشق و شوق بی تردید تظاهر تا گلو داره!!! من از اعدام بی شمشیر می ترسم من از کشته شدن بی جنگ می ترسم من از نزدیکی نرم نخ و گردن.... من از خونریزی بی رنگ می ترسم!!! دنیا تقصیری ندارد ... تاریخ تکرار می شود! این چیزی بود که بوضوح از کتاب "صد سال تنهایی" نوشته ی (گابریل گارسیا مارکز) نتیجه گرفتم البته این اعتقاد شخصی خودم هم بود ولی این کتاب مهر تائیدی شد بر آن.لابلای داستان حوادث اخیر ایران در ذهنم تداعی میشد؛ با اینکه فاصله زمانی داستان و امروز وطنم چیزی در حدود 300 سال است! این هم قسمت هایی از کتاب که بی ربط با ایران کنونی نیست: - آزادیخواهان کسانی هستند که میخواهند مملکت را از دولتمردان کنونی بگیرند و یک حکومت فدرال تشکیل دهند در عوض محافظه کاران طرفدار گسترش آئین مذهبی هستند و قدرت را دراختیار دارند! - من آزادیخواهم و بدون تردید بخاطر اعتراض به تقلب در انتخابات می جنگم! چراکه محافظه کاران متقلب اند. - زمانی که شب فرا می رسید و پس از اینکه شیپور خاموشی به صدا در می آمد ماموران دولت با قنداق تفنگ در خانه ها را می شکستند؛افراد مظنون را از اتاق ها بیرون می کشیدند و با خود به سفری بدون بازگشت می بردند! - اطلاعیه ای که دولت در 3 ورق کاغذ و خطاب به ارتش نوشته بود اعتراض کنندگان را عده ای خرابکار معرفی می کرد و به ارتش اجازه می داد تا به طرف شان شلیک کند و آنها را بکشد. - در روز اعتصاب؛ مسلسل ها پیوسته شلیک میشد....مردم محاصره شده بودند و مثل گردبادی بزرگ به دور خود می پیچیدند.گردبادی که هر لحظه از قطر آن کاسته و حاشیه اش با قیچی توقف ناپذیر مسلسل ها چیده میشد. - کشتار شورشیان و مخالفان حکومت همچنان ادامه داشت ولی نظامیان این موضوع را حتی در مقابل خانواده های کشته شدگان که به ستاد می آمدند تا در مورد خویشاوند خود خبری کسب کنند؛انکار می کردند و به زور به آنها می گفتند: شاید خواب دیده اید! در شهر نه اتفاقی افتاده و نه می افتد و نه خواهد افتاد...اینجا شهر خوشبختی است! باز هم مخفی کاری.... باز هم تحریم.... و مسلما باز هم تورم!!! هنوز معلوم نیست امروز جریان ساخت نیروگاه اتمی جدید در حوالی قم چطور لو رفت که احمدی نژاد و دار و دسته اش هم از شنیدن این خبر از زبان خبرنگار روزنامه تایمز اون هم در قلب امریکا و تب داغ خبرهای سازمان ملل؛متعجب شدند.این تحیر چیزی بود که به راحتی از چهره ی پریشان و متعجبش کاملا هویدا بود ولی باز هم از شگرد همیشگی اش استفاده کرد و باز هم داستان بافی هاش رو شروع کرد.نمیدونم اسم این ادبیاتش رو چی میشه گذاشت اصلا میشه برای حرف زدنش ادبیاتی هم در نظر گرفت؟؟؟؟طوری برای خبرنگاران صحبت میکرد و مداوم بهشون میگفت:" توجه کنین" که انگار اونا از پشت کوه اومدن و این آقا علامه دهره و داره بهشون درس میده!!!! احمدی نژاد در جواب خبرنگار امریکایی اینطور گفت که:"هر ساختمانی که بخواد ساخته بشه اولش آجر و آهن و سیمان لازم داره؛ در مرحله بعد لوله کشی و اینجور چیزا؛ بعدش تاسیساتش و در آخر اعلام به آژانس....ما خلاف نکردیم!!!! تازه ما زودتر از موعد هم به آژانس خبر دادیم!" جالبه که کم هم نمیاره و میگه:" ما خودمون به آژانس خبر دادیم" نمیگه لو رفتیم!!! متاسفانه در پی افشای این خبر سران دولت ها تشدید تحریم ها علیه ایران را تنها راه متوقف کردن او میدادند....و باز هم متاسفانه این ملت ایران است که با ندانم کاریهای سران در تنگنا قرار می گیرد! در خطبه های نماز جمعه امروز خطیب جمعه تهران،جنتی، اعلام کرد: "اگر دستگاه قضایی قادر به ترتیب اثر شلوغی های پس از انتخابات و معترضین به نتایج آن نیست... مردم باید بعنوان یک مسلمان خود وارد عمل شوند!" و این حرف یعنی تفرقه بیانداز و حکومت کن! یعنی دارن علنا مردم رو میندازن به جون هم. نمیدونم چی باید بگم....فقط میتونم بگم : خدایا عاقبت ما را ختم بخیر کن!!! یادش بخیر چقدر زود گذشت... انگار همین دیروز بود که 7 ساله شده بودم و پا به مدرسه میذاشتم و می رفتم کلاس اول...چقدر خوشحال بودم...چه ذوقی داشتم! برعکس خیلی از بچه ها گریه هم نمی کردم...از اینکه از خونه و مامانم برای چند ساعتی دور بودم نمی ترسیدم چون قبل از مدرسه پیش دبستانی رفته بودم.با این حال یادمه مامان و بابا و خواهر کوچولوم( که اون موقع یکساله بود ) تا مدرسه همراهی ام کردن! از همون ساعت اول توو مدرسه دنبال چهره ی آشنا گشتم ولی هیچ کس آشنا نبود... زنگ اول بود که از بین اون همه بچه قد و نیم قد کلاس با فائزه آشنا شدم و این آشنایی شد پایه دوستی مون که تا امروز هم ادامه داره. روزها گذشت...سریع گذشت...خیلی سریع...دوران خوش ابتدایی با کلی خاطره شیرین تموم شد! رفتم مقطع راهنمایی...ولی همون سال اول بعد از امتحانات ثلث اول بود که ما جابجا شدیم و از دوستام که همگی با هم به یه مدرسه هم رفته بودیم فاصله گرفتم.انگار تاریخ دوباره تکرار میشد....دوباره کلاس اولی شده بودم(منتها این دفعه اول راهنمایی)دوباره وارد مدرسه ای شده بودم که چهره آشنایی برام نداشت ولی باز دوستای جدیدی پیدا کردم.با اینکه دوران راهنمایی ام رو خیلی دوست داشتم ولی آرزوم این بود که هر چه زودتر وارد دبیرستان بشم غافل از اینکه هر چه بیشتر از کودکی ام فاصله بگیرم بیشتر حسرت دوران کودکی و نوچوانی ام رو میخورم!!!غافل بودم از اینکه ساعت زمان به آرزوی من توجه ای نداره و من چه بخوام و چه نخوام زمان میگذره...زودتر از اون چه که فکرشم بکنم زمان میگذره! و از دستم لیز میخوره...درست مثل ماهی قرمز کوچولو سر سفره هفت سین! وارد دبیرستان شدم و باز یه محیط جدید...دبیرستانم هم عالی بود...اینقدرعالی که نفهمیدم چطور سه سال دبیرستان رو گذروندم و دیپلم گرفتم! سال بعد از دیپلم هم مثل بقیه داوطلبان کنکور وارد مقطع پیش دانشگاهی شدم اون سال هم برای خودش سالی بود...برخلاف خیلی ها که دوسش نداشتن و میگفتن همش استرس و اضطرابه ولی برای من مثل سال های راهنمایی و دبیرستان شیرین بود حتی گاهی هم شیرین تر.... اینا همه گذشت و من رسیدم به جایی که الان هستم،دانشگاه قبول شدم و شدم یه دانشجو....ولی هنوز هم در آرزوی بهترم و درست مثل سالهای پیش دوست دارم زودتر مقطع فعلی ام رو تموم کنم و برم بالاتر! چه میشه کرد این خصلت آدمی ایه که با امید به شرایط بهتر زندگیشو میگذرونه. راستش الان که فکر میکنم میگم ای کاش هیچ وقت آرزو نمیکردم که بزرگ بشم و همون دختر کوچولوی شیطون و بازیگوش باقی میموندم چرا که هر چقدر بزرگ بشیم همون اندازه دغدغه هامون هم بزرگ میشن! یاده تبلیغ هندی کم سونی افتادم: زندگی دکمه بازگشت ندارد!!! ای خدا.... یه کاری کن دلم دوباره از تو زیر و رو شه دوباره با تو و یه حس تازه روبرو شه منو ببر به خاطرات خوب نیمه کاره ام منو ببر که عاشق یه فرصت دوباره ام بسه خسته م... اگه می بینی چشامو بستم اگه دارم تو رو می پرستم : می خوام بدونی پای تو هستم!
| Design By : Night Skin |

