تبليغاتX
 خورشید نشان

خورشید نشان

...و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده بجا می مانند.

آخ جون تابستون !!!!

بالاخره این امتحانات لعنتی تموم شد(البته اینو امروز مینویسم ولی دهم خلاص شدم این چند روز خیلی سرم شلوغ بود به همین دلیل یه کم تاخیر داره) البته صبر من هم با تموم شدن امتحانات تموم شد،راستش نمی دونم چرا این ترم اینقدر زود بریدم؟!خسته شده بودم هم از درس و امتحان هم از دانشگاه و ...حالا هم که مثلا تعطیل شدم که خیالم راحت نشده که باید تا اومدن نمرات روی سایت همین طور درگیر باشم....اینجور موقع ها که کم میارم به خودم میگم دختر نونت نبود آبت نبود دانشگاه رفتنت چی بود؟انگار دانشگاه راستی راستی فقط یه سرابه!!!اون موقع که کنکوری بودم هر کی این حرفو بهم میزد اهمیت نمی دادم و میگفتم حالا خودش رفته به ما که رسیده اینطوری میگه....ولی حالا به حرفشون رسیدم.از قدیم که بی خود نگفتن :«آواز دهل شنیدن از دور خوش است»این ضرب المثل حکایت این دانشگاه ست!!!.

الان هم نمیدونم چرا بر خلاف بعضی مواقع انگیزمو از دست دادم انگار دیگه تمایل به ادامه راه ندارم،دیگه به روغن سوزی افتادم!!!!البته شاید تموم این حرفا و خستگی هام با اومدن تابستون و تعطیلات تموم شه و ترم بعد رو با انگیزه و انرژی شروع کنم(هرچند که نمی خوام از حالا در مورد ترم بعد بنویسم فعلا باید تابستونو بچسبم دانشگاه رو وله لش!!!)


 

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت 16:14 موضوع خاطرات دانشجویی من | لینک ثابت


این متن قشنگ از دکتر شریعتی رو دوست خوبم(ستاره!!!!) چند روز پیش برام ایمیل کرده بود و من حیفم اومد از اون توی وبلاگم استفاده نکنم(هر چند که در مورد ایشون به مناسبت سالروز شهادت شون اپ گذاشته بودم....)


 

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 14:27 موضوع زنگ تفریح !!! | لینک ثابت


به مناسبت سالروز شهادت دکتر علی شریعتی

خدایا !!!

به من توفیق تلاش در شکست،

صبر در نومیدی،

رفتن بی همراه،

کار بی پاذاش،

فداکاری در سکوت،

دین بی دنیا،

عظمت بی نام،

خدمت بی نان،

ایمان بی ریا،خوبی بی نمود،

عشق بی هوس،

تنهایی در انبوه جمعیت،

و دوست داشتن بدون اینکه دوست بداند....روزی کن

(دکتر شریعتی)


 

نوشته شده توسط شیوا در شنبه 1 تیر1387 ساعت 0:8 موضوع زنگ تفریح !!! | لینک ثابت


راز من !!!


 

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت 20:30 موضوع خاطرات دانشجویی من | لینک ثابت


عقل و عشق

افلاطون می گوید:

اگر با دلت کسی یا چیزی را دوست داری،زیاد جدی نگیر!

چون ارزشی ندارد...کار دل دوست داشتن است مانند چشم که کارش دیدن است.

اما اگر یک روز با عقلت کسی را دوست داشتی...اگر عقلت عاشق شد بدان که داری چیزی را تجربه می کنی که نامش عشق است!!!

 


 

نوشته شده توسط شیوا در شنبه 18 خرداد1387 ساعت 1:59 موضوع زنگ تفریح !!! | لینک ثابت


سفر به همدان

پنج شنبه۹/۳/۸۷ ساعت 5:30 با صدای زنگ ساعت گوشیم بیدار شدم،طبق معمول من از همه زودتر پا شده بودم؛رفتم سارا و ستاره رو هم بیدار کردم...سه تایی تا ساعت 6:15 از خوابگاه زدیم بیرون که دیدیم همون موقع مرضیه هم با شوهرش رسید،شوهرش اونو اومده برسونه و بره،بعد از رفتن اون ما هم یه تاکسی دربست گرفتیم تا دانشگاه.وقتی رسیدیم تقریبا همه اومده بودن و اتوبوس برای حرکت آماده بود.ساعت 7:30 از دانشگاه زدیم بیرون...صبحانه رو توی راه خوردیم.از شهرهای سلفچگان و ساوه و...گذشتیم تا حوالی ظهر به منطقه علی صدر رسیدیم.اول گشتی اون حوالی زدیم و با مناظر قشنگ اونجا عکس هایی گرفتیم و بعدش هم ناهارمون رو در همون فضای باز خوردیم.و بعد از ظهر رفتیم برای بازدید از غار علی صدر!!!از آخرین باری که رفته بودم همدان و غارتقریبا 9 سالی میگذشت توی این مدت به غار رسیده بودن و این جای خوشحالی داشت که بالاخره به این اماکن توریستی کشور تا حدودی اهمیت داده میشه! بگذریم دو- سه ساعتی توی غار بودیم،هوای غار نسبت به بیرون خیلی خنک بود.

بعد از غار ازمنطقه علی صدر خارج شدیم و به سمت همدان راه افتادیم یه 45 دقیقه ای تو راه بودیم تا رسیدیم.به سمت گنجنامه رفتیم هم برای دیدن اونجا هم اینکه اردوگاهمون اونجا بود.وسایلمون رو گذاشتیم و خودمون راه افتادیم به سمت گنجنامه؛فاصله زیادی نبود فقط 5 دقیقه پیاده روی داشت.اول کتیبه ها رو دیدیم بعد رفتیم سمت آبشار.با وجود اینکه هوا داشت کم کم تاریک می شد ولی ما تا بالای آبشار کوه نوردی کردیم...می خواستیم بالاتر هم بریم ولی زمان اجازه نمی داد.برگشتیم اردوگاه و به همراه اکیپ راهی تپه های عباس آباد شدیم تا شام رو هم اونجا بخوریم....هوا فوق العاده سرد شده بود،به حدی که از شدت سرما همه رفته بودیم رو ویبره!!!برعکس بساط چایی رو هم نیاورده بودند و توی اردوگاه گذاشته بودند؛اینجور موقع ها هم فقط یه چایی آدمو گرم میکنه این شد که ما چهار تا تصمیم گرفتیم بریم قهوه خونه ای که توی پارک بود و 4 تا چایی بگیریم بلکه حالمون جا بیاد و گرم شیم.تا ساعت یک اونجا بودیم و تا برگشتیم خوابیدیم ساعت شده بود 2.اینقدر خسته بودم که هنوز سرم به بالش نرسیده خوابم برد.

روز جمعه هم موبایلم رو برای ساعت 5:50 کوک کردم آخه قرار گذاشته بودیم یه بار دیگه بریم آبشار گنجنامه و این بار بالاتر بریم...بچه هارو بیدار کردم،ستاره خوابید و نیومد ولی سارا مرضیه راه افتادند.عجب هوایی بود خنک....این بار به نسبت شب پیش خیلی بالاتر رفتیم.تا ساعت 7:30به کوه نوردی و آبشار نوردی مون ادامه دادیم،8 برگشتیم اردوگاه...تازه بچه ها داشتن کم کم بیدار می شدن ! صبحانه رو دسته جمعی توی حیاط خوردیم و به سمت آرامگاه ابن سینا و بابا طاهر راه افتادیم تا ظهر اینجوری گذشت،بعدش هم که ناهار رو خوردیم و رفتیم هگمتانه(پایتخت قوم ماد).ساعت حدودا 5 بود که از اونجا هم راهی شدیم منتهی این باربه سمت لالجین.از اونجا یه کم سوقاتی گرفتیم(سفال و کوزه و ...)در نهایت ساعت 6 به سفردو روزه مون خاتمه دادیم راهی دانشگاه شدیم...بعد از چندی که توی راه بودیم ساعت11 رسیدیم دانشگاه و 11:30 هم رسیدیم خوابگاه.

این بود خاطره ای کوتاه اما شیرین از سفر دو روزه همدان که واقعا بهمون خوش گذشت و الحق برامون لازم بود تا برای الان که توی فرجه ها هستیم خودمون رو برای امتحانات ترم با انرژی بیشتر اماده کنیم.


 

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه 14 خرداد1387 ساعت 0:55 موضوع خاطرات دانشجویی من | لینک ثابت


غروب را دوست می دارم ....نمی دانم چرا !!!!


 

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت 19:13 موضوع زنگ تفریح !!! | لینک ثابت


تقدیم به همه بچه های خوابگاهی !!!!

"هم اتاقی "

هم اتاقی،هم اتاقی،هم اتاقی برس به دادم

اونی که دل و دینم رو برده،خیلی وقته نکرده یادم

هم اتاقی ببین چگونه سیل اشکم شده روونه!

درد جانسوزم رو بجز تو به خدا هیچ کی نمیدونه

هم اتاقی،هم اتاقی برو طبیب دل بیمارم رو بیار

بهش بگو عاشق اش غریبه،مرده از رنج و انتظار

 

 

 


 

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه 5 خرداد1387 ساعت 15:38 موضوع زنگ تفریح !!! | لینک ثابت


دختران روستا به شهر فکر می کنند

و

دختران شهر در آرزوی روستا می میرند!

مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

و

مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند!

خدایا کدامین پل در کدامین نقطه جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد؟!


 

نوشته شده توسط شیوا در شنبه 4 خرداد1387 ساعت 1:48 موضوع زنگ تفریح !!! | لینک ثابت


همایش بزرگداشت خیام

صبح روز یکشنبه 87/2/29ساعت 6:30 بود که با زنگ موبایلم بیدار شدم.بعد از اینکه صبحانه ام رو خوردم و اماده شدم با ستاره و سارا راهی دانشگاه شدیم.توی دانشکده از سارا جدا شدیم و اون گفت حتما در همایش شرکت میکنه و برامون ارزوی موفقیت کرد و موقتا رفت(آخه سارا ادبیات میخونه نه ریاضی)ما هم رفتیم پیش خانم چاوشیان و وسایل پذیرایی رو که قرار بود اون روز تحویل بگیریم ازش گرفتیم.بلافاصله راهی آمفی تئاتر(محل برگزاری همایش) شدیم.وقتی رسیدیم دیدیم یکی از پسرها که قرار بود مجری برنامه باشه انجاست و زودتر از ما رسیده.توی تبلیغات ساعت شروع همایش رو 8:30 زده بودیم بلکه بچه ها 9 حاضر باشن!!!! ولی در اصل می خواستیم برنامه رو از همون 9 استارت بزنیم.البته ما خودمون 8:10 اونجا بودیم...همین موقع یکی دیگه از پسرها که با ما همکاری میکرد هم از راه رسید همه چیز برای استارت اماده بود که یکی ازمسئولین اومد و گفت باید سی دی کلیپی که میخواید پخش بشه مجوز کتبی داشته باشه! و این در حالی بود که وقت زیادی نداشتیم و برعکس داشت سر و کله بچه ها پیدا میشد، با دوندگی و پیگیری یکی از بچه ها خوشبختانه مساله حل شد...راستی اینم بگم که توی این همایش علاوه بر دانشجویان دانشگاه خودمون بچه های دانشگاه آزاد و پیام نور هم بودند چون ما تبلیغات همایش مون رو برای اونها هم فرستاده بودیم. همین موقع بود که دیدیم دکتر فروغی (مدیر گروه ریاضی دانشگاه) به همراه دکتر بابلیان(سخنران و مهمان همایش که از جمله مؤلفین برجسته کتب ریاضیات در کشور هستند) و اساتید گروه وارد آمفی تئاتر شدند.

ساعت 9 برنامه رسما شروع شد،اول قرآن خونده شد بعدش مجری خوش امدی به حضار گفت و مختصری از برنامه را شرح داد،کلیپ زندگینامه خیام پخش شد و نوبت به مقاله من رسید ...مقاله ای که باید میخوندم در مورد توریسم ریاضی بود (به نوعی رابطه گردشگری و ریاضی رو شرح می داد)خوشبختانه موضوع جدیدی بود و نه تنها حضار رو خسته نکرده بود که همه با اشتیاق اون رو دنبال میکردن...و اینو میشد از نگاه هاشون فهمید !!! بعد از اتمام مقاله با تشویق حضار سن رو ترک کردم،بعد از مقاله من نوبت به سخنران رسید،او هم بحث شیرینی رو برای همایش انتخاب کرده بود(حل چند جمله ای ها توسط خیام) و ضمنا خیلی بحث رو تخصصی نکرد که بچه ها خسته شن یا چیزی سر در نیارن!

ساعت 10 پکیج هایی رو که اماده کرده بودیم به همراه ویژه نامه همایش در اختیار حضار قرار دادیم،بعد از اتمام سخنرانی از سخنران تقدیر شد و هدیه ای به رسم یادبود به ایشون از طرف دانشگاه اهدا شد.حالا دیگه نوبت به تقدیر از فعالان نشریه پرهون ریاضی دانشگاه شده بود،مجری علاوه بر دکتر بابلیان و دکتر فروغی از دکتر شیردل و دکتر احمدی نیا هم برای اهدای هدایا به فعالان دعوت کرد و اسامی به ترتیب خوانده شد:فهیمه حاجیان-سجاد یوسفیان-میثم نقی لو-شیوا قاسمی-رقیه سبحانی(ستاره)-محمد حسین استادزاد...  که اسم من هم از جمله ی آن 6 نفر فعالان بود !!! وقتی لوح تقدیر و هدیه ام رو از دکتر بابلیان گرفتم ایشون برایم آرزوی موفقیت هر چه تمام تر را داشتند...

در نهایت با پذیرایی از حضار همایش خاتمه یافت.خدا رو شکر هم بچه ها موقع رفتن ازمون تشکر کردن (بابت همایش که خوب برگزار شده بود) و هم دکتر فروغی... او که می گفت همایش خیلی عالی و آبرومندانه بوده وحتی بالاترازسطح توقع اش،حالا از دکتر فروغی فلش دکتربابلیان رو گرفتیم قراره به سفارش بچه ها یه تعداد ازش رایت کنیم و بهشون بدیم (گفتم که خوشبختانه استقبال بچه ها از موضوع همایش خوب بود)

خلاصه این شد که یه خاطره شیرین از این همایش برام بجا موند ،خاطره ای که هیچوقت فراموشش نمی کنم !!!!


 

نوشته شده توسط شیوا در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 0:35 موضوع خاطرات دانشجویی من | لینک ثابت


امتحان جبرخطی یا جشن فارغ التحصیلی

شنبه هفته پیش به خاطر وقت دندانپزشکی نتونستم با پروانه برگردم خوابگاه...آخه من یکشنبه ها ساعت 8 کلاس دارم و باید شنبه ها عصر از خونه به مقصد خوابگاه راه بیافتم!!!خلاصه این شد که مجور شدم صبح روز یکشنبه ساعت 6 با بابا برم ترمینال تا به کلاسم برسم،نمیخواستم غیبت کنم چون حق غیبت هامو لازم دارم!!!به موقع رسیدم؛ برعکس اون روز هم کنفرانس اخلاق هم کنفرانس کار آفرینی و هم کوییز ریاضیات گسسته داشتم.

تا 6 عصر کلاس داشتم بعدش با ستاره رفتیم دنبال کارهای همایش....

 تماما هفته پیش، من از 7 صبح تا 9 شب بیرون بودم( تا 4 که کلاس داشتم بعدش هم یا باید می موندیم دانشگاه برای کار های کامپیوتری یا میرفتیم بیرون برای پرینت و پلت و سفارش پکیج و ....)

پنج شنبه یکی از کلاس هامو پیچوندم و نشتم به خوندن جبر خطی...اون روز حسابی خر زدم چون قرار بود 31/2 امتحان میان ترم حذفی از 10 نمره داشته باشیم و من در طول ترم اصلا لای جزوه ام رو باز نکرده بودم!!!! تا شب حسابی خوندم.داشت یادم میرفت که بگم من هر هفته برمیگردم خونه ولی این هفته هم بخاطر کارهای همایش هم بخاطر امتحانم مثلا موندم تا با دوستم درس بخونیم!!! این شد که مامی و ددی دلشون برام تنگ شد و تصمیم گرفتند بیان و بهم سر بزنن(البته منم دلم براشون یه ذره شده بود)خلاصه جمعه اومدن و ناهار رو با هم رفتیم "باما" پیتزا خوردیم.عصر روز جمعه هم که برای جشن فارغ التحصیلی از ساعت 5 تا 8دعوت بودیم دانشگاه . ساعت 4:30 سه تایی(من و ستاره و سارا) راه افتادیم تا به موقع برسیم.بچه ها قبل از ما رسیده بودند ما هم پیش اونها نشستیم...برنامه جشن خوب بود دانشگاه از منوچهر اذری و چند نفر از طنز پردازان رادیو هم دعوت کرده بود تا جو شاد باشه!!! بعضی از دانشجویان که البته الان باید بگم فارغ التحصیلان با پدر و مادراشون شرکت کرده بودند...همینطور که گفتم جشن تا 8 شب ادامه داشت و بعد از صرف شام به خوابگاه برگشتیم در تمام مدت جشن پیش خودم میگفتم: کی میشه منم فارغ التحصیل بشم...کاش من الان جای یکی از این بچه ها بودم...و..(این شد که جمعه هم درس نخوندم).

شنبه صبح هم تا نزدیک های ظهر جبرم رو خوندم و بعدش با ستاره راهی دانشگاه شدیم تا آمفی تئاتر رو برای همایشمون که قرار بود فرداش(یکشنبه)برگزار بشه آماده کنیم یا بعبارتی تزیین کنیم.کارمون توی دانشگاه تا غروب طول کشید.بعدش برگشتیم خوابگاه و کمی کارهامو کردم و یه دوش هم گرفتم تا برای همایش اماده باشم.

برای این دفعه فعلا بسه...خسته شدم، خاطره روز همایش رو توی آپ بعدی ام میذارم.  


 

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت 16:24 موضوع خاطرات دانشجویی من | لینک ثابت


ماندن !!!!!

کوه پرسید ز رود
زیر این سقف کبود
راز ماندن در چیست؟
گفت : در رفتن من؛
کوه پرسید: و من؟
گفت:در ماندن تو؛
بلبلی گفت:ومن؟
خنده ای کردو گفت:
در غزل خوانی تو؛
آه از آن آبادی
که در آن کوه رَود،
رود،مرداب شود،
ودر آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد،
ونخواند دیگر،
من و تو، بلبل و کوه و رودیم
راز ماندن جز،در خواندن من، ماندن تو، رفتن یاران سفر کرده یمان
 نیست،بدان!


 

نوشته شده توسط شیوا در شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت 17:32 موضوع زنگ تفریح !!! | لینک ثابت


خواب ریاضی

باز هم خواب ریاضی دیده ام                  خواب خط های موازی دیده ام

خواب دیدم خوانده ام ایگرگ زگوند         خنجر دیفرانسیل ام گشته کند

از سر هر جایگشتی می پرم                   دامن هر اتحادی میدرم

دست و پای بازه ها را بسته ام                از کمند منحنی ها رسته ام

شیب هر خط را به تندی می دوم              گوش هر ایگرگ پریم را می جوم

گاه خط ها را موازی می کنم                   با توان ها نقطه بازی می کنم

لشگر تمرین دارم بی شمار                     تیغی از فرمول دارم در کنار

ناگهان دیدم توابع مرده اند                     پاره خط ها،نقطه ها پژمرده اند

در ریاضی بحث انتگرال نیست                 صحبت از تبدیل و رادیکال نیست

کاروان جذر ها کوچیده اند                      استخوان کسر ها پوسیده اند

از لگ و بسط و نپر آثار نیست                 رد پایی از خط و بردار نیست

هیچ کس را زین مصیبت غم نبود              صفرصفرم هم دگر مبهم نبود

آری آری خواب افسون می کند                 عقده ها از سینه بیرون می کند

مردم از این ایکس و ایگرگ،داد داد           روز های بی ریاضی یاد باد!!!


 

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 ساعت 10:7 موضوع زنگ تفریح !!! | لینک ثابت


این روزا قلب ها هم باید وکیوم بشن!!!!

 


 

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 ساعت 0:20 موضوع زنگ تفریح !!! | لینک ثابت


این ماه سرم حسابی شلوغه !!! آخه می خواهیم یه همایش برای روز بزرگداشت خیام در تاریخ 87/2/29 در دانشگاه برگزار کنیم(همانطور که قبلا گفته بودم من از اعضای انجمن علمی ریاضی دانشگاه مان هستم،البته تعریف از خود نباشه از اعضای فعال)،ما برای سخنرانی می خواستیم دکتر پروز شهریاری را دعوت کنیم ولی به دلیل کسالت ایشان نشد که بشه!!! این شد که بعد از هماهنگی های لازم با مدیر گروه و ... دکتر بابلیان(مولف بسیاری از کتب ریاضی) را دعوت کردیم.حالا ما موندیم و کلی کار:از تایپ دعوتنامه و پرینت های آنها،جمع آوری مطالب برای ویژه نامه خیام و طراحی و چاپ آن،هماهنگی و رزرو آمفی تئاتر دانشگاه، و ....گرفته تا کار های جانبی مثل طراحی و اجرا دکور همایش و ... البته کاغذ بازی های اداری رو فراموش کردم که از همه وقتگیر ترند !!!

این از فعالیت های فوق برنامه ام؛ از اینا گذشته این ماه امتحان های میان ترم جبر خطی و ریاضی و پروژه و 2تا تحقیق هم دارم.خلاصه اینه که این شب ها تا ساعت 2 بیدارم از اون ور هم ساعت 6 و7 باید پاشم (چون ساعت 8 کلاس دارم ) با این همه گرفتاری و مشغله فقط دلم میخواد همایش خیلی عالی برگزار بشه تا خستگی این مدت از تنم در بره !!!

اینا رو نوشتم هم برای اینکه یه خاطره ازشون برام باقی بمونه هم اینکه تا حدودی برای اون دسته از دوستانم که گهگاه ازم گله میکنند که چرا زود به زود بهشون سر نمیزنم  گرفتاری هایم رو ثابت کنم!

 


 

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت 15:53 موضوع خاطرات دانشجویی من | لینک ثابت


زندگی

ندیدی زندگی را با دلی روشن که تا شیرین شود کامت

و خود را تا سرای ورطه ها بردی ولی امروز سرمستی!!!

بدان این اختیار تو همان بار امانت در وجود توست

که آن دل را نیالایی به زشتی ها و نادانی

و باید در یقین باشی که گر سعی ات چنین باشد

تو را همراه خواهم بود

که روزی در پس اکنون و این دوران

بپیوندی به آن دریای آرامش

بمانی جاودان باقی و دیگر هیچ وقت با خود نخواهی گفت:

زیستن تلخ است...


 

نوشته شده توسط شیوا در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت 1:5 موضوع زنگ تفریح !!! | لینک ثابت


ای زندگان !!!

اینک کمی هم زندگی باید

عزیزانم شما را گوهری ارزنده خواهم داد

به جان لحظه ها سوگند

که فردا جنس دیروز است

قسم بر رفته دیروز

کمی عاشق شوید امروز...


 

نوشته شده توسط شیوا در شنبه 31 فروردین1387 ساعت 0:57 موضوع زنگ تفریح !!! | لینک ثابت


دیروز که داشتم دفتر خاطراتم رو ورق میزدم (منظورم دفتر خاطرات شخصی ام نیست بلکه اون دفتری رو میگم که دوستانم برای یادگاری نوشته هایی برام نوشته اند،من این دفتر رو از دوران راهنماییم دارم ...)بگذریم داشتم میگفتم،اونجا بود که به نوشته ی یکی از دوستان شاعرم برخوردم...اون گاهی اوقات مخصوصا توی تنهایی هاش شعر میگفت ! بیشترمضمون شعرهاش هم بستگی به حال و هواش در همون لحظه داشت،دختر به ظاهر شادی بود ولی اغلب شعرهاش،اینطور نبود!!!! اون در آخرین دیدارمون در سال 86 برای من این شعر رو سرود(گفتم آخرین دیدار چون تقریبا مطمئنم دیگه همدیگر رو نمی بینیم؛اون اهل "میانه" بود از حوالی تبریز.ما با هم توی خوابگاه آشنا شدیم وگرنه تهران کجا و میانه کجا؟ میشه گفت این هم از خوبی های خوابگاهه که دو نفر رو که اصلا امکان داره هیچ وقت همدیگر رو در طول عمرشون نبینن با هم مواجه میکنه...)

حالا میخوام شعرش رو اینجا بذارم :

می دانم می دانم سخنانم غبارآلوده اند

می دانم امواج،حرفم به ساحل نا امیدی کوبیده اند

لیک بگذار بگویم که در این عالم خاکی چه ها کشیده ام

از سر غم درون،بر لوح دلم خط ها کشیده ام

من اسیر تو نخواهم شد ای عالم خاکی

تو یک حدسی،گمانی،یک خواب طولانی

تو یک زنجیر به پایم ،قفلی بر لبانم بسته ای

بر سر دشمنی ات گل امید مرا خشکانده ای

تو که خاکی ای زمین روحی نداری

پس این همه روح چه سان بلعیده ای؟

از سر سوز تو سر ها در گریبان مانده است

وز سر ظلم تو گل در گلستان پژمرده است

می روم آنجا که مرا شایسته است

در عجبم آدمی اینجا چگونه مانده است؟

(ز-86/12/12 )


 

نوشته شده توسط شیوا در جمعه 30 فروردین1387 ساعت 11:16 موضوع خاطرات دانشجویی من | لینک ثابت


شهریار

از اونجایی که من دانشجوی خیلی اکتیو و فعالی هستم !!! زیاد وقتم رو پای تلویزیون نمیگذرونم (برعکس توی وب ام هم دو تا مطلب نوشتم که از دیدن تلویزیون نشاءت گرفته)ولی باید بگم تنها سریال هایی که این روزها پخش میشه و ارزش تماشا کردن داره و من فقط این دو رو میبینم و به بقیه هم پیشنهاد میکنم: یکی زندگینامه استاد شهریار است و دیگری "روزگار قریب" که شرح زندگینامه دکتر محمد قریب(از پایه گذاران پزشکی کودکان در ایران)است.امشب هم( که البته فکر کنم دیکه الان باید بگم دیشب چون دیگه شنبه حساب میشه)مطابق همه جمعه ها ساعت 9:15 با یه ظرف آجیل نشستم پای تلویزیون که سریال شهریار رو ببینم...

لازمه اعتراف کنم من قبل از این سریال از شهریار و شعرهاش چیز زیادی نمیدونستم(فقط هم شعر "علی ای همای رحمت" او رو در کتاب فارسی مون اگه اشتباه نکنم در مقطع راهنمایی خونده بودم)ولی با دیدن این سریال و پیگیری منظم اش اونقدر شیفته شعر هاش شدم که میخوام از نمایشگاه بین المللی کتاب یه نسخه از دیوان اش رو بخرم...البته من زیاد شعر میخونم مثلا شعر های حافظ ، سعدی(که البته اینها جای خود داره و حتما یه ایرانی باید کتاب اونها رو حداقل یه بار کامل بخونه) رباعیات خیام ، اشعار بابا طاهر ، مناجات خواجه عبداله انصاری ، و ...

ولی راستش از شعر های نو خوشم نمیاد !!! اصلا به دلم نمی نشینه...شاید یکی از دلایلی هم که تا بحال دنبال شعر های شهریار نرفتم این بوده که فکر میکردم اون هم مثل هم دوره ای هاش شعرنو میگفته...ولی الان میبینم کاملا در اشتباه بودم و او از سایرین متمایز بوده.

بگذریم داشتم میگفتم این قسمت به اون جایی رسیده بود که ثریا(معشوقه شهریار) بعد از سالها به دیدنش آمده بود و اینجا بود که شهریار گفت:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟...

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی...

سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم...

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند...

درشگفتم نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟

 

بعد از سریال داشتم شعرش رو با خودم زمزمه میکردم که یاد کارت پستالی افتادم که یکی از دوستام سال دوم دبیرستان بعنوان یادگاری بهم داده بود( چه یادگاری ای!!!)و همون جا بود که گفتم ازش یه عکس بگیرم و برای تنوع توی وب ام بذارم....قصد من از گذاشتن این عکس در اینجا اصلا توهین به استاد شهریار نیست و فقط جنبه مزاح داره...همین(اگر هم قراره کسی توهین کرده باشه اون من نیستم بلکه ... است)


 

نوشته شده توسط شیوا در شنبه 24 فروردین1387 ساعت 1:44 موضوع خاطرات دانشجویی من | لینک ثابت


دیشب ساعت 12بود که روی کاناپه دراز کشیده بودم و داشتم کانال های تلویزیون رو عوض میکردم بلکه یه چیز بدرد بخور برای دیدن پیدا کنم که خیلی اتفاقی برنامه "طلوع ماه" رو دیدم که از شبکه یک پخش میشه دفعه اولی بود که این برنامه رو می دیدم.راستش توجه من به این برنامه وقتی جلب شد که دیدم آقای داریوش ارجمند مجری این برنامه داره بیوگرافی کسی رو میخونه:... در تموم این مدت سعی کردم حدس بزنم این زندگینامه ی کیست؟با توجه به توضیحات مجری حدس زدم بیوگرافی استاد بزرگ دکتر پرویز شهریاری (ریاضیدان معاصر)باشه.به همین خاطر تا آخر صحبت های مجری نشستم تا ببنینم چه میشه؟!! بله درست حدس زده بودم.در همون لحظه بود که دوربین چهره این مرد بزرگ رو نشون داد...مردی بسیار ارام و با طمانینه.

برای من که دانشجوی رشته ریاضی کاربردی هستم ایشون ناشناس نبود ولی لازمه به تموم دوستان وبلاگی ام یاداوری کنم که دکتر شهریاری در عرصه ی ریاضی به ایران خدمت های زیادی داشته اند،تالیف و ترجمه بیش از 300 کتاب کار کمی نیست!!! شاید بشه گفت اگه دکتر حسابی به فیزیک ایران کمک شایانی کرد دکتر شهریاری هم به ریاضی ایران !!!

خلاصه این شد که همون لحظه پریدم و یه قلم و یادداشت برداشتم که صحبت های ایشون رو بنویسم.و حالا میخوام یادداشت هایم رو از صحبت های ایشون در وبلاگم قرار بدم تا همه از آنها استفاده کنند و با افکار ایشون و البته ریاضیات ایران بیشتر آشنا بشن،البته از اونجایی که این مصاحبه کمی طولانی بود من این گفتگو رو در چند بخش در وبلاگم قرار میدم .امیدوارم شما هم مثل من از ان لذت ببرید..

ریاضی چیست؟منظور از ریاضی کاربردی چیست؟

دکتر شهریاری: ریاضی در ایران همیشه کاربردی بوده یعنی ریاضی را طوری بکار میبردند که با عمل سازگار باشد در حالیکه در یونان فقط به ریاضی نظری می پرداختند و این خود یک ضعف برای آنان است چراکه مثلا آپولونیوس مقاطع مخروطی(دایره- بیضی- سهمی-هذلولی-...)را کشف کرد ولی این مقاطع تا زمان کپلر و گالیله بی استفاده ماند چون یونانیان کاربرد انها را نمیدانستند !!!!در حالیکه ریاضی در جهان همواره کاربردی بوده یعنی جهان ریاضی را برای زندگی و عمل میخواسته است.

طبق این گفته ها می توان گفت: ریاضی دارای دو شاخه ی کاربردی و ذهنی است؟

دکتر شهریاری:بله.لازم به ذکر است که تا قرن هفتم قبل از میلاد ریاضی در همه جای جهان کاربردی بوده و فقط در چین و هند و مصر به ریاضی ذهنی میپرداختند.یونانیان معتقد بودند باید فقط جنبه ذهنی ریاضی را در نظر گرفت ولی از قرن سوم به بعد که به ایران رسید فرض به عمل تبدیل شد.ما ریاضیدانان بزرگی داشتیم که همانطور که عرض کردم در زمینه های کاربردی تلاش میکردند اما متاسفانه از انها آثاری بجا نمانده .ما ریاضیدانانی همچون ابوریحان بیرونی داشتیم که در تاریخ آمده وی همیشه در حال پژوهش و نوشتن بوده و تنها در 2 روز از سال قلم و کاغذ را رها میکرده؛یکی روز عید نوروز و دیگری روز جشن مهرگان !!!

 

ادامه دارد...


 

نوشته شده توسط شیوا در جمعه 16 فروردین1387 ساعت 16:35 موضوع | لینک ثابت


سیزده بدر

امسال اولین سیزده بدری بود که بیرون نرفتیم و در خانه بودیم.هر سال تمام فامیل در باغ یکی از اقوام در آبعلی جمع میشدیم و از همان صبح تا شب می گفتیم ومی خندیدیم و بازی می کردیم و می رقصیدیم و ...ولی امسال جور نشد.البته برای ما که تازه از سفر(اصفهان وشیراز)برگشته بودیم و به اندازه کافی در ترافیک و شلوغی جاده بودیم بد نشد،من یکی که دیگه حوصله شلوغی جاده رو نداشتم.

این شد که امسال سیزده بدر را در خانه بودیم...از صبح که پاشدم یادم افتاد که کلی از کارهای دانشگاه ام مونده،کمی از کارهایم رو انجام دادم،و... عصر هم که طبق معمول دیگر روزهای عید مهمان داشتیم.خلاصه ما امسال سیزده رودر خانه بدر کردیم!!!

(لازمه یادآوری کنم که من هیج رقم از این نوع گره زدن ها رو امتحان نکردم!!!)


 

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 14 فروردین1387 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت


سفر نوروزی

چهارم فروردین بود که تصمیم گرفتیم به همون سه روز عید دیدنی سال نو اکتفا کنیم و چند روزی رو به سفر بگذرونیم...ما شهرهای اصفهان و شیراز رو بعنوان مقصد انتخاب کردیم و سفر رو اغاز کردیم.دو روز اصفهان موندیم و از آثار تاریخی آنجا دیدن کردیم (میدان نقش جهان- پل خواجو- مسجد شیخ لطف اله- عالی قاپو- 33پل-...) بعد از دو شب اقامت، راهی شیراز شدیم البته سر راه در شهرضا و آباده هم کمی توقف کردیم...شب بود که به شیراز رسیدیم،ناگفته نمونه که هردو شهر اصفهان و شیراز مسافران زیادی داشتند به حدی که تا چشم کار میکرد چادر هایی دیده میشد که مسافران اطراف خیابون برپا کرده بودند... در شیراز هم از جاهای باستانی از جمله پاسارگاد(آرامگاه کوروش کبیر)- آپادانا(تخت جمشید)- مسجد وکیل- حمام وکیل- بازار وکیل- سعدیه- حافظیه-باغ ارم- و...دیدن کردیم.

روز نهم بود که تصمیم گرفتیم به سفرمون خاتمه بدیم و دوباره به تهران شلوغ مون برگردیم....این بود چکیده ای از خاطره سفرنوروزی من!!!!


 

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 14 فروردین1387 ساعت 13:54 موضوع | لینک ثابت


سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر هر دو گیتی برقرار و بر دوام

سال خرم   فال نیکو   مال وافر   حال خوش

اصل ثابت   نسل باقی   تخت عالی   بخت رام 

 

 


 

نوشته شده توسط شیوا در شنبه 3 فروردین1387 ساعت 0:33 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت 19:3 موضوع | لینک ثابت


هنوز یک هفته ای تا بهار باقیست ولی خواستم بهار را زودتر به وبلاگم بیاورم !!!


 

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 22 اسفند1386 ساعت 11:14 موضوع | لینک ثابت


ماجرای اسباب کشی خوابگاه

از اواخر دوران امتحانات ترم بود که خبر هایی از جابجایی اتاق های دانشجویان خوابگاه بین بچه ها پیچیده بود،البته علت آن هم فارغ التحصیلی تعدادی از بچه ها بود.و مسئول خوابگاه های دانشگاه هم می خواست به این بهانه تعدادی از دانشجویان شرور را از هم جدا کند.نا خوداگاه سایر اتاق ها و ساکنین آنها هم باید جابجا یا حتی  از هم جدا میشدند تا کار مسئول عملی شود( اتاق ما هم از جمله اتاق هایی بود که باید به نوعی قربانی میشد!!!!!)من ازجو اتاق مان در ترم پیش راضی بودم و از اینکه می دیدم بچه های اتاق 4نفره ما هم باید از هم جدا شوند کمی ناراحت بودم.در این مورد اعتراض هم کردیم ولی با شنیدن صحبت های خانم عبدالوهابی همگی تا حدودی قانع شدیم.قرار بود ما به دو گروه 2نفره تفکیک شویم(یعنی بازم من و دوستم-ستاره-با هم باشیم).خوشبختانه مسئول من و ستاره را خیلی دوست دارد- چون دانشجویانی بودیم که همیشه سرمون تو لاک خودمون بود و در حال درس خواندن-از طرفی سنگینی دروس ما را هم که هر دو دانشجوی ریاضی کاربردی هستیم درک می کند.به همین خاطر به ما قول داد حتما دوباره اتاقی 4نفره به ما تحویل دهد.اما انگار چنین کاری در خوابگاه خودمان غیر ممکن بود.بچه های ترم های بالاتر که ترم پیش را در طبقه همکف بودند این ترم آخر را می خواستند در طبقات بالاتر (از جمله طبقه اتاق قبلی ما) که ارامش بیشتری دارد،باشند.لذا برای ما چاره ای جز رفتن به اتاق های 6 یا 8 نفره نبود !!! این برای من که همیشه عادت داشته و دارم در جایی خلوت و ترجیحا تنها درس بخوانم محال بود.بخصوص که بچه های این اتاق ها اغلب دانشجویان رشته های ادبیات-حقوق-فلسفه-....بودند و شب امتحانی.وقتی خانم عبدالوهابی وضعیت ما را دید به ما پیشنهاد کرد که به یکی دیگر از خوابگاه های دانشگاه که از قرار در همان نزدیکی بود برویم،تا در آنجا دوباره اتاقی 4 نفره به ما تحویل دهد.علی رغم اینکه با قبول کردن این پیشنهاد از تعدادی از دوستانمان در خوابگاه جدا می شدیم ولی اولویت را به درس هایمان دادیم.

خلاصه بعد از اینکه یک روز بعد ازکلاس مان برای بازدید از اتاق جدیدمان به آن خوابگاه رفتیم ؛وسایل مان را جمع کرده و به انجا منتقل شدیم!!!!!!البته برای ما بد نشد چون هم دوباره در اتاقی خلوت هستیم،هم ساختمان این خوابگاه از قبلی نوساز تر است،هم بچه های اینجا کمی آرام ترند.خوشبختانه سارا و اسما هم اتاقی های جدیدمان هم دختران مهربان و خونگرمی هستند.   


 

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه 19 اسفند1386 ساعت 15:49 موضوع | لینک ثابت


ولنتاین فرنگی یا اسپندار مذگان ایرانی

پیامی که یکی از دوستان برای عکس ولنتاین در وبلاگم گذاشته بود باعث شد به دنبال تاریخچه ی این جشن در ایران باستان بروم،و حالا این هم قسمتی از تاریخچه :

در تقویم میلادی روز ولنتاین مصادف با 26 بهمن ماه برای ماست که آن را روز عشق می نامند،تاریخچه این روز به 3 قرن بعد از میلاد برمی گردد.این در حالی است که ایرانیان باستان از حدود 20 قرن پیش از میلاد جشنی بنام اسپندار مذگان بعنوان روز عشق داشتند!!!!!فلسفه بزرگداشت این روز برای ایرانیان باستان این بوده که آنان علاوه بر اینکه برای هر یک از ماه های سال نامی در نظر می گرفتند،برای هر یک از روز های ماه نیز نامی قرار می دادند.و چنانچه در طول یک ماه نام روز و ماه یکسان می شد آن روز را جشن می گرفتند.مثلا روز 16 از هر ماه "مهر" نامیده می شده که این روزاز ماه مهر را ایرانیان جشنی می گرفتند بنام جشن "مهرگان". به همین ترتیب روز پنجم هرماه "اسپندار مذ" نام داشته که این روز را در ماه اسفند جشن می گرفتند ...جشنی بنام "اسپندار مذگان".این جشن گرامیداشت عشق بوده،در این روز زنان به شوهران خود هدیه می دادند؛و مردان نیز زنان را بر تخت شاهی نشانده،به انها هدیه می دادند و از آنها اطاعت می کردند.

این روز در تقویم جدید ایران دقیقا مصادف است با 29 بهمن ....یعنی فقط 3 روز پس از ولنتاین فرنگی!!!!شاید بتوان این گونه استنباط کرد : آمریکایی هایی که امروزه می خواهند عادات و رسوم خود را در جهان برتر از سایرین نشان دهند،این جشن شان را از فرهنگ ایران باستان گرفته اند و کوشش کردند به اسم خود در جهان درآورند!!!!در حالیکه همه می دانند زمانی که ایران و فرهنگ و رسوم اش در جهان حرف اول را میزد،آمریکایی وجود نداشت.

پس بیاییم همه با هم بجای ولنتاین ،اسپندارمذگان باستانی مان را جشن بگیریم.


 

نوشته شده توسط شیوا در جمعه 26 بهمن1386 ساعت 20:38 موضوع | لینک ثابت


هدیه ای به مناسبت روز ولنتاین به همه دوستان


 

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 24 بهمن1386 ساعت 15:20 موضوع | لینک ثابت


خبر های خوب

دیروز بالاخره از شر امتحانات پایان ترم خلاص شدم...طولانی شدن این ترم و امتحاناتش واقعا امانم را بریده بود و حسابی خسته ام کرده بود.حالا که فکر می کنم پیش خودم می گویم همان بهتر که فرجه ها بیشتر نمی شد تا امتحانات هم این قدر طول نمی کشید،40-50 روز برای امتحانات درس خواندم!!!!

بگذریم در عوض دیروز خستگی ام از تنم درآمد:

ساعت 10 امتحان انقلاب داشتم،همین که وارد دانشکاه شدم هنوز از سرویس پیاده نشده بودم که یکی از بچه های انجمن با من تماس گرفت و گفت:"خانم چاوشی(مسیول امور فرهنکی)با تو کاری دارد حتما سری به او بزن"...ساعت ده دقیقه به 10 بود،با عجله رفتم به اتاق او.گفت:"وزارت علوم لیست تعدادی از دانشجویان عضو انجمن را برای اعزام به عمره ی دانشجویی بعنوان تشویقی خواسته.و من خواستم از انجمن ریاضی یا تو یا ستاره یا فهیمه را بفرستم؛ولی گویا فهیمه سرگرم ازدواج و...است."

همین که این حرف ها را از خانم چاوشی شنیدم از تعجب و خوشحالی لحظه ای فقط سکوت کردم و حرفی نزدم.آخه جمعه بعد از ظهر که کمی خوابیده بودم خواب دیدم روی تختم در خوابگاه دراز کشیده ام و صدای اذان را از مسجد نزدیک خوابگاه می شنوم..صدای بخصوصی بود و من در خواب مجذوب صدای اذان شده بودم.از خواب که بیدار شدم رفتم کتاب تعبیر خواب زهره را گرفتم تا ببینم تعبیرش چیست؟!!کفته بود به حج مشرف می شوید!!!! و حالا تعجبم از این بود که من دیروز هیچ خبری از اطلاعیه وزارت علوم نداشتم و این خواب را دیدم،انگار داشت خوابم تعبیر می شد!!!!در همین فکر ها بودم که خانم چاوشی صدایم کرد و گفت:"حالا چکار می کنید؟ اسم تو را رد کنم یا ستاره را؟ البته اسامی در وزارتخانه قرعه کشی می شوند ولی بهرحال تصمیم بگیرید که امروز باید اسامی را فکس کنم.بلافاصله به ستاره زنگ زدم و جریان را بهش گفتم،گفت:"شیوا اسم خودت را رد کن شاید خواب دیروزت داره به واقعیت میرسه".خلاصه اینطوری شد که اسم من برای شرکت در قرعه کشی عمره ی دانشجویی به وزارتخانه ارسال شد.این یک خبر خوب،دیگری اینکه:

بعد از امتحان خواستم بروم سایت تا از پروژه برنامه نویسی ام پرینت بگیرم که چند تا از همکلاسی هایم را آنجا دیدم؛عده ای خوشحال و عده ای گریان!!!فهمیدم نمره های جبر روی سایت وارد شده....با عجله و البته با استرس تصمیم گرفتم که اول بروم کتابخانه تا کتاب کلیله را که قرار بود برای زهره به امانت بگیرم،بگیرم و بعد برگردم سایت بلکه بچه ها رفته باشند....در تمام مدت رفت و برگشتم بین سایت و کتابخانه خیلی دعا کردم چون استاد چبرمان دکتر فقیهی که من این ترم با او نظریه اعداد هم داشتم خیلی سختگیر است و خیلی از بچه ها را انداخته بود !!! بعداز کلی دعا وقتی نام کاربری و رمز عبورم را وارد کردم و صفحه ی مربوطه را باز کردم نزدیک بود از شدت خوشحالی بال در اورم...نمره جبرم خیلی خوب نبود ولی هر چی بود بهتر از این بود که خدایی نکرده من هم مثل خیلی از بجه ها می افتادم.راستی نمره ی زبان تخصصی ام هم آمده بود خوشبختانه نمره کامل گرفتم،نمره ی نظریه هم که چند روز پیش آمده بود.تا اینجا نمره 10 واحد از 19 واحدی که این ترم برداشتم امده و بد نبوده؛راضیم.


 

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه 21 بهمن1386 ساعت 15:30 موضوع | لینک ثابت


بعد از آن همه هیجان و خوشحالی برای کنسل شدن امتحانات دیماه دانشگاه،بالاخره امتحانات با تاخیری هر چند زیاد شروع شد. امتحانات بهمن قرار بود سر جای خودشان باشند و امتحانات لغو شده با برنامه ای جدید در بهمن برگزار شود.خوشبختانه من فقط دوم و چهارم بهمن (زبان تخصصی ریاضی و نظریه اعداد)امتحان داشتم.و از آنجایی که برنامه جدید هم از چهاردهم شروع می شود من دوباره ده روزی تعطیل ام !!!!من هم که پریروزرفته بودم دانشگاه امروز برگشتم تا این چند روز تعطیلی اضافه را هم خانه باشم.

الان هم که دارم این چند خط را می نویسم حسابی خسته ام چون دیشب تا ساعت 12:30 بیدار بودم و داشتم درس می خواندم وصبح هم ساعت 4 بیدار شدم برای مرور درس.راستش برای این امتحان نظریه خیلی استرس داشتم،آخر استاد خیلی سخت گیری داریم که صدم صدم نمره میدهد بر خلاف بعضی ها که کیلویی نمره میدهند(البته من از این شانس ها ندارم که با این چنین استاد هایی درس داشته باشم!!)امتحان امروز را بد ندادم؛امیدوارم استاد هم بی انصافی نکند...

راستی از آنجایی که تمام دیروز را در خوابگاه مشغول درس خواندن بودم متوجه نشدم که بیرون از خوابگاه چه برفی می بارد!!! تازه صبح بود که موقع رفتن به دانشگاه با سرویس متوجه شدم ،برف منظره شهر را از این رو به آن رو کرده....حیاط دانشگاه هم دیدنی شده بود.باید به خاطر این نعمت قشنگ واقعا خدا را شکر کرد....


 

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه 4 بهمن1386 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting